هشتِ هشتِ هشتاد و هشت

– بالاخره این روز رسید. پارسال به این روز خاص خیلی فکرمی‌کردم و کلی برنامه برایش می‌ریختم که چه کارهایی می‌شود انجام‌داد و چه کارهای نمادینی می‌توان ترتیب‌داد. آن روزها نمی‌دانشتم که تولد امام‌رضا (ع) هم در این روز خواهدبود. روزگار گذشت. آبان امسال که آمدم سربازی حسرت بزرگی بر دلم ماند که در این… ادامه خواندن هشتِ هشتِ هشتاد و هشت

یازدهمین ماه‌گرد پایان‌نامه

(احتمالا وقتی این نوشته منتشربشه من مشغول خدمت مقدس! سربازی هستم) اما هفتم آبان، یازده ماه از روز دفاع از پایان‌نامه‌ام می‌گذره. روزهای پاییز گذشته، روزهای بسیار پرخاطره‌ای بود. انتظار طولانی برای تمام‌شدن و به‌نتیجه‌رسیدن کاری سه‌ساله، تلاش برای گرفتن مقدمه‌ی سید محمد خاتمی، تلفن‌های پیاپی به دکتر هادی خانیکی و خبر خوبی که سرانجام… ادامه خواندن یازدهمین ماه‌گرد پایان‌نامه

سربازی

از تاریخ شنبه دوم آبان ۱۳۸۸، رسما دوران سربازی من هم شروع‌شده‌است. قبل از رفتن فرصتی نشد تا اینجا بنویسم. الان یه چند ساعتی مرخصی دارم و خب طبعا بعد از احوالپرسی و… مثه به معتاد خوب اومدم سر واینترنت و مشغول خوندن و دیدن و جبران کردن ۳ روز بی‌خبری‌ام. نمی‌دونم روزهای سربازی چه… ادامه خواندن سربازی

چهارشنبه، بیست و سوم پاییز هر سال…

پاییز، فصل دوست‌داشتنی‌ای است. پاییز با روزهای کوتاه‌اش، با رنگ‌های بی‌نظیرش، با سردی‌اش و با هوای‌اش، حس و حالی عجیب برای آدم می‌آفریند. پاییز را دوست‌دارم. سال‌ها پیش، پاییز برای‌ام فصل جنب و جوش بود و کارهای جدید. سرم به شعر و موسیقی، به کتاب و عکس و فیلم حسابی گرم بود. این روزها اما…… ادامه خواندن چهارشنبه، بیست و سوم پاییز هر سال…

برای پدر …

امروز، روز پدر است و مهم‌تر از آن زادروز مولا علی (ع). غریب است حال این روزگار و شگفت‌انگیز بازی‌های آن. در روزگاری که بی‌عدالتی‌ترین رفتارها به نام عدل علی می‌شود، باید جشن بگیریم زادروز او را. عدل علی، ترکیب زیبایی است که شنیدن‌اش آدمی را مشعوف که نمی‌کند هیچ، دل‌نگران برخوردهای خصمانه‌ای می‌شود که… ادامه خواندن برای پدر …

در فراخی یکی از اردی‌بهشتی‌ترین روزها، بیست و هشت‌ ساله می‌شوم …

سربرمی‌آورم از کران بیهودگیمی‌نگرم از پس حجم قیرین تلخ‌کامی،پدرم را، مادرم را،می‌بینم که چه سرخوش آینده‌ی کودک‌شان را از میان غریو همراهان‌شان در خیابان، بهتر می‌‌یابند،برادران‌م رامی‌بینم که چه جسورانه مام میهن را با جان خویش سودامی‌کنند،آری! واین‌گونه سربرآوردم در آغاز پایان مبارزه‌ها، از دل رویاهای بربادرفته‌ی نسلی و چه می‌دانستم که خود نیز چندی… ادامه خواندن در فراخی یکی از اردی‌بهشتی‌ترین روزها، بیست و هشت‌ ساله می‌شوم …

سهم مردم از باغ ملک‌آباد …

امروز توی شرکت بودم. همچی دلم گرفته‌بود، گفتم برم یه هوایی بخورم. شرکت تو بلوار ملک‌آباده، (یاد اون درختای سپیدارش بخیر!) بگذریم. رفتم بالای پل عابر پیاده تا از اون بالا هم باغ رو ببینم و هم یه هوایی بخورم. اما چشمتون روز بد نبینه. بله شهرداری محترم، صفحه‌های پلاستیکی تیره‌ای رو در جداره‌ی پل… ادامه خواندن سهم مردم از باغ ملک‌آباد …

اگر دایی شهامت ندارد، لااقل مسوولان داشته‌باشند …

(صبرکردم یه چند ساعتی بگذره، آروم شم، در نبود رسانه و روزنامه، دلم برای یه نقد درست و حسابی لک‌زده، باز خوب بالاترین هست.) ۱- همین اول صادقانه بگم که واقعا دوست داشتم، تیم ملی نتیجه‌نگیره، اما دلم نمی‌خواست ببازه. همون مساوی هم کافی بود. به نظر من تو باد موفقیت‌های لحظه‌ای و شادی‌های کاذب… ادامه خواندن اگر دایی شهامت ندارد، لااقل مسوولان داشته‌باشند …

وقتی ماچ‌های خدا هم به آخر می‌رسه …

یه زمانی علی کریمی گفته‌بود که خدا علی دایی رو بغل نکرده، ماچ کرده، حالا معلوم می‌شه که گویا ماچ‌های خدا هم به آخر رسیده. آقای دایی گند زدی! این خنده‌ها هم دیگه بسه، تشر زدن به خبرنگاران و گزارش‌گران و غرور هم کافیه! آقای دایی برو … همین

آخرین روز سال …

آخرین روز سال هم گذشت. سالی که ۳۶۶ روز داشت و این روز آخری سردرگم در این‌که بالاخره، سی‌ام اسفند ۱۳۸۷ بود یا ۱۳۸۸ . هر چه بود گذشت و از فردا سالی جدید آغازمی‌شود. یه عالمه تصمیم‌های جدید، خط و نشان‌ها، برنامه‌ها و آرزوها … به من این روز آخری عجیب چسبید، داشتن یک… ادامه خواندن آخرین روز سال …