تقویم …

قصددارم تقویم سال آینده رو آماده‌ و چاپ‌کنم. خوشبختانه آقای احمدرضا احمدی هم موافقت‌کردند تا از اشعار ایشون در صفحات استفاده‌بشه. این اوج بزرگواری‌ی ایشون بود. پایدار باشه ان‌شاالله…

راستی، همین جوری …

نمی‌دونم چه جوریه که محرم و عاشورا و تاسوعا با گرما برام معنی داره، اون سال‌های بچگی، همیشه تابستونا محرم بود و شربت نذری و دیگ‌ها یا هیات‌هایی که تو خیابون می‌اومدن و تعزیه‌خون‌ها.شمر با لباس قرمز و عینک دودی! شیری بر تخت نشسته که کاه به سر می‌ریزه. این شیر همیشه برام سوال بود.… ادامه خواندن راستی، همین جوری …

سرانجام تمام‌شد …

بالاخره هرجوری بود این قالب رو تموم‌کردم و بارگذاری‌شد. البته هنوز یه جاهایی‌اش مونده، منتها دیگه نمی‌کشیدم. حالا کم‌کم. این وبلاگ با مووبل‌تایپ ۴.۲۱ ساخته‌شده و  درست‌کردن‌اش سبب‌شد تا هم یه چیزای خوبی از html و css یادبگیرم هم امکانات مووبل‌تایپ رو بهتر بشناسم.  ساختار جدید وبلاگ هم این‌جوریه که ۴ وبلاگ تازه‌ به نام‌های… ادامه خواندن سرانجام تمام‌شد …

مرگ مادر و توقف وب‌نوشته‌ها

 محمدعلی ابطحی و وب‌نوشته‌های‌اش را تقریبا همه می‌شناسند. از ۵ سال پیش (۴ آذر ۱۳۸۲) تاکنون او هر روز مطلبی را در وبلاگ‌اش گذاشته‌است. حفظ این رکورد با گرفتاری‌هایی که برای هر آدمی پیش‌می‌آید و وضع نه‌چندان مناسب اینترنت در ایران کار بزرگی بوده، که او توانسته‌ انجام‌بدهد. اما متاسفانه با فوت مادر ایشان، در… ادامه خواندن مرگ مادر و توقف وب‌نوشته‌ها

بم و باز هم بم …

۴ دی‌ماه ۸۲ تهران بودم. صبح فردا ساعت ۶، شبکه‌ی خبر، از زلزله‌ی بم گفت. دلم لرزید برای شکوه ارگ و ویرانی‌ی دوباره‌اش. اخبار از فاجعه هیچ نگفت و هیچ نیز نمی‌دانست. ساعتی بعد رفتم قم. کم‌کم خبرها پرده از تلخی‌ی رخداد برداشتند. دلم لرزید برای مردمان بم. در تکاپوی سفر به کرمان بودم. هیچ… ادامه خواندن بم و باز هم بم …

برگشتیم …

بالاخره از یه سفر ۱۰-۱۲ روزه برگشتم. بعد از مدت‌ها یه استراحت درست‌وحسابی کردم. انصافا خیلی خوب بود. عکس‌های زیادی گرفتم که خواهم‌گذاشت. فعلا باید کارهای عقب‌افتاده رو انجام‌بدم و یه دستی به سروگوش این‌جا بکشم. تا بعد …

سفر…

از فردا یه سفر ۸-۹ روزه رو شروع‌می‌کنیم. اول تهران، نشست شهر و گفت‌وگو به میزبانی موسسه‌ی گفتگوی‌تمدن‌ها ۲۴ و ۲۵ آذر با حضور سید محمد خاتمی و چهره‌های سرشناس معماری و شهرسازی. بعد می‌ریم اصفهان، شیراز، یزد، طبس و مشهد. تا اون روز اگر زنده بودیم …

آخیش! تموم‌شد …

بالاخره تموم شد. تازه از دانشگاه برگشتم. یه روز عجیب، پر اضطراب، جذاب و البته به‌یادماندنی گذشت. اون روزی که خیلی وقته انتظار می‌کشیدم. حسابی شلوع‌شده بود. دوستای زیادی لطف‌کردن اومدن. مثه اون روزای اول دانشگاه! یادش بخیر. متاسفانه استاد مشاورم به‌دلیل تاخیر پرواز نتونس بیاد. از ساعت ۱۰ تا ۱. سه ساعت سرپا، روز… ادامه خواندن آخیش! تموم‌شد …

پایان‌نامه …

الان ساعت ۷ صبح ۷ آذره. تا ۲ ساعت دیگه باید دانشگاه باشم. از استرس دارم می‌میرم. همه‌ی وسایلو گذاشتم تو ماشین. سه روزه نخوابیدم.اما خب بالاخره باید تموم‌شه. دست بانو هم حسابی دردنکنه این سه روز و البته این ۳ سال پا به پای من اومد .  

کمتر از ۲۴ ساعت تا پایان‌نامه

الان صبح چهارشنبه‌اس، تقریبا کارها تمومه، به ذره از ماکت مونده، اما شاسی‌ها رو گرفتم. دو روزه که نخوابیدم. دارم می‌میرم از استرس. فکرمی‌کنم خیلی آماده نباشم …