آقتاب فردا زده یا نزده، میشود ۱۳ سال از آن بامداد خونینِ خاکآلودهیِ بم؛ که دلپیچهی زمین آوارِ سوگ شد بر تنِ ساکنانش، پدران و مادران داغدیده، فرزندان یتیمشده، همسران سیاهپوش. حالا بعدِ این همه سالِ غمآلود، شهر هنوز کمر راست نکرده و اندامِ خمیدهیِ دردآلودهاش، تنِ رنجورِ ارگاش، روایتِ نامهربانی زمین و زمینیان است.… ادامه خواندن برایِ بــــم
و آرامگاهِ خیــام
۱۲ آذر ۸۸۵ سال پیش، عمر خیام در نیشابور درگذشت و پیکرش در گورستان حیره به خاک سپرده شد. آن گونه که خود گفته بود «گور من در موضعی باشد که هر بهار، شمال [نسیم] بر من گلافشان میکند.». ۸۳۲ سال بعدتر از مرگش همان باغ گلافشان، میزبان یادمان آرامگاه اوست که هوشنگ سیحون طراحیاش… ادامه خواندن و آرامگاهِ خیــام
برایِ رضا
رسته از صحن جنان گلدستهی زرين مهر آشيان مرغ آمين است يا دست دعاست يا فروزان مشعل نوریست در دست زمين کز فروغ آن منور تا ابد صحن سماست* آفتاب خود را برای بیرون آمدن کش میداد. تابستان رو به زوال بود. سردی پاییز پشت پنجرهی نوزدهم شهریور خشکیده بود. ۱۹۷ سال از هجرت… ادامه خواندن برایِ رضا
#2 سربازینوشت
صبحِ چهارشنبه ششمِ آبانِ هشتاد و هشت، قرار حضور بود بعد مرخصی چند روزه، البته خیلیها نرفتند. سه و نیم صبح رسیدم تهران، توی کوپه این پا و اون پا کردم تا همسفرها برن و لباس عوض کنم؛ قبلش چند باری تمرین کرده بودم؛ اما خب اولین گتر رسمی انجام شد. بیرون توی سالن، چند… ادامه خواندن #2 سربازینوشت
سعــدآباد
بیرون سوز میاومد اما گرمش بود. سرش رو به شیشه تکیه داد تا شاید سرمای شیشه کمی از این احساس کم کند. منتظر بود تا چند نفرِ دیگه هم سوار شن. هنوز رد شیشه بر گوشهی پیشانیاش پررنگ نشده بود که پسرکی با دوچرخه گذشت؛ زیر لب چیزی زمزمه میکرد: دو خط شعری یا ترانهای.… ادامه خواندن سعــدآباد
۱۳۳۶ سالِ بعد…
سهشنبه ۲۰ مهر ۵۹ خ (۱۰ محرم ۶۱ ق) آفتاب که میزد؛ سرخی غروبش را باور داشت. حالا اما، زمین شاهد است و آسمان روایت میکند… “یا محمّداه! صلّى علیک ملیک السماء، هذا حُسَین بالعراء، مرمّل بالدماء، مقطّع الأعضاء، یا محمّداه و بناتک سبایا و ذرّیتک مُقتّلة تسفى علیها الصبا” .
احمدآبادِ آن روزها
پنجاه و اندی سالِ پیشتر، اینجا ستورگاه و آخورِ سوارهیِ نظام بود. سوارهنظام زرهی که کمکم جایش را باز میکرد، اسبها، قاطرها و الاغها دردسر میشدند. چندی اینجا نگهداری میشدند و هر از چندماهی برای آنکه به خوردن و تنبلی خو نکنند، باری به پشتشان میبستند و از آخور بیرون میبردند گاه تا وکیلآباد و… ادامه خواندن احمدآبادِ آن روزها
صحنِ نو
بیست سالی از شاهیِ فتحعلیِ قاجارِ ۴۵ ساله میگذشت؛ نیمههای سالِ ۱۱۹۶ خورشیدی. جنگهایِ بیحاصل و قراردادهایِ زیانآور تاب از مملکت بریده بود اما وقفهیِ پیش از جنگِ دوباره با روس گویا آرامشی به بارآوردهبود که شاهِ قاجار را سودایِ آبادانیِ حرمِ رضا (ع) به سر بود. مشهد آن روزها شاید بیش از ۵۰۰۰۰ نفر… ادامه خواندن صحنِ نو
دلبریِ ایوان و گلدسته و گنبد
/این نوشته در پایگاه رویدادهای معماری منتشر شده است./ ماه را از مهر میبخشد ضیاءِ آیینهاش شکلِ خورشیدی عیان اینجا ز هر خشتِ طلاست[۱] دویست سالی از آن غروبِ نیمهٔ شهریورِ سالِ ۱۹۷ خورشیدی باید میگذشت تا شهر آهستهآهسته جایِ آن باغ -که پیکرِ رضا (ع) در او خفته بود- بگیرد و ساکنانِ تازهاش، همانها… ادامه خواندن دلبریِ ایوان و گلدسته و گنبد
مسئلهی امروز معماری مشهد
/متن صحبت با موضوع مسئلهی معماری مشهد در نشست پایانی فصل اول سهشنبه معماری. این نشست در تاریخ پنجم امرداد در خانهی ملک برگزار شد،/ سلام. پیش از هر سخن شادمانم که اینجا و در میان شمام. پوزش میخواهم اگر در فرجام این ۱۵۰ ثانیه، شاید آنچه گفته میشود نپسندید. باری؛ سخنم را با زدون… ادامه خواندن مسئلهی امروز معماری مشهد