همچون زنی آرامباشکوهایستاده بر آستان نور…دست در گردنش انداخترهاتر از هر چه بادبا لبخندی دلنشینبه سوی آن همه خاطره دست تکان دادو رفتتا همیشهو پر زد تا آسمان…تا ما بمانیمو بغض هزار خاطره را به پایش بشکنیمو هی هقهق …در روزگار جدایی تحمیلیکه فراق طعم هر روزهاش بودکاش آخرین بار تنگتر میفشردمش…
دسته: گاهنوشتهها
سی و نه
باز رسیدن چلهی بهارباز دل بیقرارکه ناگزیر اما خرسندتنِ چهلمین روز را به بر میگیرد؛همان آغوشی که طعم بودن میدهدزندگی را در گوشم نجوا میکندوقت تجربهکردنِ سی و نهمین بهار.هولناکیِ شیرینِ واقعهی بودن.امسال،نه بیتابِ آیندهامنه دلواپسِ دیروز؛امسال،به قدِ حالِ ناخوشِ جهانتکرارِ آرزویِ آرامشمدر بندِ تندرستیبرای همگان.حالِ دیگران که خوش شودحال من هم ناگزیر خوش استو… ادامه خواندن سی و نه
سی و هشت
قرار این نبود که عددها هم هوسِ هولناکی کنند؛حالا هم چنین نیستاما؛ انگار شتابزده آمدنِشانهمان هولناکی است که بیگاه سر میزند.مثلاً همین «سی و هشت»به خیالِ خود پاورچین از پسِ این همه روزِ بهنوبت گذشته، سر رسیده،آن هم درست وقتی که بهارِ چهلروزه تناش را کش میدهد،اما ولوله به دلم انداخته همچون همیشه…با این همه،… ادامه خواندن سی و هشت
تا فراموشی به خاطرهاست در یادیم ما*
/این یادداشت در روزنامهی جامعه فردا، دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۶، صفحهی ۵ منتشر شده است./ فراموشی گاهی فرآیندی تدریجی و ناآگاهانه نیست. خاطره وابسته به زمان و مکان است و یک پای آن هم انسان. همین مؤلفه آخر، گاه دست به کارهایی میزند که با نشانهرفتن وابستگی خاطره به زمان و مکان فرآیند فراموشی را… ادامه خواندن تا فراموشی به خاطرهاست در یادیم ما*
هراسِ سی و شش سالگی
شورشِ ثانیههایِ چلهیِ بهار، به رسمِ هر سال، آشوب به جانم میاندازد تا هی بابهانه و بیبهانه با آن همه روزِ رفته، با آن همه کارِ کرده و ناکرده کلنجار برود. *
برایِ بــــم
آقتاب فردا زده یا نزده، میشود ۱۳ سال از آن بامداد خونینِ خاکآلودهیِ بم؛ که دلپیچهی زمین آوارِ سوگ شد بر تنِ ساکنانش، پدران و مادران داغدیده، فرزندان یتیمشده، همسران سیاهپوش. حالا بعدِ این همه سالِ غمآلود، شهر هنوز کمر راست نکرده و اندامِ خمیدهیِ دردآلودهاش، تنِ رنجورِ ارگاش، روایتِ نامهربانی زمین و زمینیان است.… ادامه خواندن برایِ بــــم
برایِ رضا
رسته از صحن جنان گلدستهی زرين مهر آشيان مرغ آمين است يا دست دعاست يا فروزان مشعل نوریست در دست زمين کز فروغ آن منور تا ابد صحن سماست* آفتاب خود را برای بیرون آمدن کش میداد. تابستان رو به زوال بود. سردی پاییز پشت پنجرهی نوزدهم شهریور خشکیده بود. ۱۹۷ سال از هجرت… ادامه خواندن برایِ رضا
#2 سربازینوشت
صبحِ چهارشنبه ششمِ آبانِ هشتاد و هشت، قرار حضور بود بعد مرخصی چند روزه، البته خیلیها نرفتند. سه و نیم صبح رسیدم تهران، توی کوپه این پا و اون پا کردم تا همسفرها برن و لباس عوض کنم؛ قبلش چند باری تمرین کرده بودم؛ اما خب اولین گتر رسمی انجام شد. بیرون توی سالن، چند… ادامه خواندن #2 سربازینوشت
سعــدآباد
بیرون سوز میاومد اما گرمش بود. سرش رو به شیشه تکیه داد تا شاید سرمای شیشه کمی از این احساس کم کند. منتظر بود تا چند نفرِ دیگه هم سوار شن. هنوز رد شیشه بر گوشهی پیشانیاش پررنگ نشده بود که پسرکی با دوچرخه گذشت؛ زیر لب چیزی زمزمه میکرد: دو خط شعری یا ترانهای.… ادامه خواندن سعــدآباد
دلبریِ ایوان و گلدسته و گنبد
/این نوشته در پایگاه رویدادهای معماری منتشر شده است./ ماه را از مهر میبخشد ضیاءِ آیینهاش شکلِ خورشیدی عیان اینجا ز هر خشتِ طلاست[۱] دویست سالی از آن غروبِ نیمهٔ شهریورِ سالِ ۱۹۷ خورشیدی باید میگذشت تا شهر آهستهآهسته جایِ آن باغ -که پیکرِ رضا (ع) در او خفته بود- بگیرد و ساکنانِ تازهاش، همانها… ادامه خواندن دلبریِ ایوان و گلدسته و گنبد